تبليغاتX
...و خدایی که در این نزدیکی ست.


...و خدایی که در این نزدیکی ست.

 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سرابست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند...

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:26 توسط محمد جواد خیرخواه| |

 

نمیدونم چی شد که تو راضی شدی به رفتنم

 چی شد که باید برم و از همه چی دل بکنم

نمیدونم چی شد که من  باید فراموشت بشم

 باید منو  خط بزنی  ,  باید تو رو خط بکشم

 

 این آخرین ترانمه واسه دلت ,  نامهربون

  این آخرین گلایمه  ,  میخوای بمون میخوای نمون

 نمیدونم کدوم غریب شد آشنا  و  دل خوشیت

 نمیدونم چرا  دلت غربت چشمام رو  ندید

 

اسم تو رو  داد میزنم تا  بدونی  دوست  دارم

شاید  یه  بار  امون  بدی  ,  دست توی دستات  بذارم

اسم تو   رو   داد میزنم فقط فراموشم نکن

تو رو خدا توی دلت , تنها  و خاموشم نکن

 

چی شد فراموشت  شدم؟ به خاطر کدوم گناه؟

 چه سرنوشته تلخیه , حالا شدم بی تکیه گاه

فرقی به حالت نداره این همه اشک و گریه هام

 باور نمیکنم که تو دلت نمیسوزه برام

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:6 توسط محمد جواد خیرخواه| |

 

دوستان عزیز و عزیزان دوست... سلام

چطورین؟ چه خبر احوال؟

آقایون ( مجاز جزیی از کل بازدیدکنندگان ) !!!! حتما حتما داستان زیر رو بخونید...میدونم که خیلی ها این داستان رو میدونید ولی بازم بخونید...ضرر که نداره!!!

امیدوار یه جایی ــ مثلا اونجایی که خواستید خدایی نکرده یه کوچولو راست نگیید !!!  ــ به دردتون بخوره! (نظر یادتون نره)

لاستیک

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از شروع امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و حسابی خوش گذراندند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کردند و به جای سه شنبه، دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند که استاد خود را پیدا کنند و علت جاماندن از امتحان را برای وی توضیح دهند..... آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجا که زاپاس نداشتیم، تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم تا به ما کمک کند. به همین سبب دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.

استاد فکری کرد پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و ورفه امتحان را به آنها داد تا شروع کنند. سوال اول 5 نمره داشت، سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 نمره ای پشت ورقه سوال دهند.                   

سوال این بود:

 کدام لاستیک پنچر شده بود ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:24 توسط محمد جواد خیرخواه| |

دوستان عزیز و عزیزان دوست .... سلام....

پست قبلی رو که گذاشتم خیلی ها گفتن معنیش چی میشه!!!! البته میدونم معنیش رو بلدن ولی در کل.....

واسه همین هم این پست ترجمه پست قبلیه....

عشق مثل یه لامپ طلایی میمونه

بدست آوردنش سخته. نگهداریش هم سخته

بین همه کسایی که تا حالا دیدم

تو کسی هستی که نمیتونم فراموش کنم

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:40 توسط محمد جواد خیرخواه| |

love is like a lump of gold

 

hard to get, and hard to hold

 

of all the guys i've ever met

 

you're the one i can't forget

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:31 توسط محمد جواد خیرخواه| |

سلام بر دوستان عزیز و عزیزان دوست...

بعد از مدت های مدید ( طولانی ) بالاخره آپ کردم...

راستش رو بخواین اصلا حوصله نداشتم.... الان که سال تحصیلی شروع شده حوصله ام برگشته...!!!

آخه میدونید... تو سال تحصیلی آدم حوصله همه کار رو داره به غیر از درس خوندن!!!!

دروغ میگم بگو دروغ میگی...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:3 توسط محمد جواد خیرخواه| |


Design By : Night Skin